Je t'adore toujour

یه تنها این سر کره خاکی

 

دردم که می گیرد از روزگار

دست در جیب می کنم

و در این سرمای تن‌سوز

پیاده می روم  به سمت هیچستان

همانجا که گم شدی  

یا که من گمت کردم  

اما ته جیبم دستمالی پیدا می کنم

که بوی تو را می دهد  

و این یعنی معجزه.

 

نوشته شده در سه شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۴ساعت 14:2 توسط Aimable|

 

گوش که نمی کنم ات

گم ات می کنم

میان هزارتوی تاریکی

گوش ات که نمی کنم

روز نمی گذرد

و شب تار تر می شود

و

من

بی تو

تنها

خوابم نمی برد...

 

 پ.ن:

مخاطب وبلاگ عزیزم و موسیقی دیوانه کننده اش بود.

این روزها برای فرانسه و سه گانه کیشلوفسکی باید گریست...

 

نوشته شده در دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۴ساعت 15:28 توسط Aimable|

 

از پس این دیوارهای کوتاه

قلاب می گیری

برای درخت سیب همسایه  

می روی  

و من دوباره

تو را ندیدن...

 

نوشته شده در جمعه ۲۲ آبان ۱۳۹۴ساعت 7:15 توسط Aimable|

 

عاشقانه های نگفته  

و هزار درد بی علاج  

هر روز بی تو  

مرگ دیگری است...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۴ساعت 15:17 توسط Aimable|

 

دچار یعنی  

نداشتن وقت  

حتی برای مردن.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۴ساعت 15:41 توسط Aimable|

 

زندگی گاهی مثه یه لیوان یخه  

میشینی به آب شدنش نگاه میکنی و

کاری ازت بر نمیاد...

ز

نوشته شده در سه شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۴ساعت 14:36 توسط Aimable|

 

حکایت من  

فیلم پورنی است

که مجوز نمایش عمومی بهش میدن

و هر روز

بهش اخطار میدن واسه نمایش.

 

نوشته شده در سه شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۴ساعت 13:13 توسط Aimable|

 

... و کدامین بوسه بود  

که مرا زمینی کرد؟!  

اینبار به رسولی ات ایمان می آورم  

برای من کافیست  این

       بهشت از آن بقیه...

 

نوشته شده در سه شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۴ساعت 13:9 توسط Aimable|

 

انگشتان سردم سر می خورند

بر عریانی تو

و دقیقن می روند به سمت صورتت  

آرام و بی صدا

و درست لحظه اصابتشان

به چشمانت

همانجا که زندگی تمام می شود  

و من آب می شوم

و آب تر

و بوسه ای که کاشته می شود  

تا نهالی شود  برای این زمستان سرد  

به امید بهاری دوباره ...

 

نوشته شده در سه شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۴ساعت 13:6 توسط Aimable|

 

آرام قدم می زنی بر دلم  

که سالهای زیادیست

 سنگفرش خاطرات توست  

می شود گاهی قطره ای بچکد؟

سیرابم کنی از وجودت  

کاش نبودی هیچوقت  

هرگز

 و کاش بودی همیشه

هر لحظه  

بیتو این روزها هر لحظه مرا می بلعند  دهان دره ای می کنند  

از ترس تهی قالب کرده ام  

انگشتانت را نیازمندم

حتی برای لحظه ای...

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۴ساعت 14:34 توسط Aimable|

انگشتان کوچکت

موهای طلاییت

گونه های نرمت

و تو

کودکی که هیچ وقت به دنیا نیامدی...

نوشته شده در جمعه ۱۵ آبان ۱۳۹۴ساعت 14:39 توسط Aimable|

مانده ام در برهوت بی تو

روزهای زیادی از نفس افتاده اند

سرمای استخوان سوز از راه رسید

چشم به در خشک شد

اما تو

تنها در پشن یک قاب کهنه

جا خوش کرده ای...

نوشته شده در جمعه ۱۵ آبان ۱۳۹۴ساعت 14:37 توسط Aimable|

هی مینویسم،

هی خط میزنم،

مینوسم،

خط میزنم،

اما تو از پس هیچ کدام از این خط خطی ها ظاهر نمیشوی...

نوشته شده در جمعه ۱۵ آبان ۱۳۹۴ساعت 14:34 توسط Aimable|


آخرين مطالب
» ستاره ناپیدا
» ماندن در مرز گمشدگی
» سرزمین برباد رفته
» اغمای ازلی
» 1,167,609,600 seconds
» سالگردانه
» رخوت
» و این روزهای سرد
» اغوش تنهاییشب
» حرف های یک ذهن شلوغ
Design By : Pars Skin