Je t'adore toujour

یه تنها این سر کره خاکی

 

روز اول که یه کامنت میبینی ازش اسمش میشه خانم و اقای محترم

فرداش جواب میدی و یه جوری مینویسی که خوشش بیاد

و اسمش هم میشه دوست عزیز

فرداترش برات کامنت میذاره که هیچ کس تاحالا مثه تو براش کامنت نذاشته

و اسمت میشه نازترین

بهترین و یا غریبه آشنا و یا یه چیزی تو این مایه ها

فرداترترش براش آدرس مسنجر میذاریو اسمش میشه دوست غریبه

فرداترترترش واست شماره میذاره و اسمت میشه هم نفس

فرداترترترترش تلفن به بوسه و اینا میرسه و اسمش میشه دیوونه

روز بعدش = روز آخر یه کامنت بسیار خشن و وحشیانه و بی ادبانه و گستاخانه

و هردوتون اسمتون میشه نامردترین و عوضی ترین.


راستی چرا اکثر ما ایرانی ها اینجوری هستیم؟

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ساعت 16:5 توسط Aimable|

غربت با همه غربتی بودنش یه مزیت داره

اونم قربت نسبت به خودت

وقتی دوری از همه کسا و چیزایی که باهاشون سالهای زیادی خاطره داری

اونوقت دیگه بعد از یه مدتی برات نقش نوستالژی رو پیدا میکنند

قربت هم نسبت به خودت یه مزیت بزرگی داره

اونم این که تازه میشینی و با مرور خاطرات به این میرسی که با خودت چند چندی

اینکه اصلا تا حالا زندگی کردی یا فقط زنده گی کردی!

البته همیشه هم این طور نیست

یعنی اگر دلت نخواد که با خودت قربت نشین بشی میشی مثه خیلی از مهاجرای دیگه

که بعد از یه عالمه سال غربت فقط افاده ی غربت رو دارند و بس.



پ.ن

1- خیلی دلم واسه حرف زدن های خصوصی تنگ شده بود.

2- حتی صدای هوابیدن مامانم رو دوست دارم.

3- دل ادمی زود میگیره اما زودم باز میشه.

4- لااقل بشین ببین با خودت چند چندی !

5- اونی که نباید، لطفا کامنت نذاره خودش!

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ساعت 15:54 توسط Aimable|

 

بعضی وقت ها

یعنی 

بعضی نیمه شب ها

که صدای کسی که دوستش داری

میشود لالایی

آن وقت است که میخواهی

نفس به نفس 

ترانه شوی

 و هی بخوانی و هی بخوانی

تا یادت نرود

طنین آرامش را

که تند تند باد میشود

می رود

و تو تنها

با خاطراتش

کلبه ای می سازی

شاید بیاید روزی

چایی بنوشد

و قصه غصه را از سر بگیری...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۱ساعت 8:13 توسط Aimable|

 

سهم من از نبودنت ، فقط غصه بود

و زنده شدن قصه هایت

مادر بزرگ عزیزم!

این روزها حال من آن قدر بی تعریف است

که خودم را نیز از یاد برده ام

خدا حوریان را با تو همنشین کند. 

 

نوشته شده در شنبه ۲ دی ۱۳۹۱ساعت 10:54 توسط Aimable|

 

دیدید یک وقت هایی انگار همه اتفاقاتی که بایستی در طول چند ماه بیافتد یک دفعه و ناگهانی در عرض چند روز می افتد؟

روزنگار امبل از تاریخ 5 دسامبر تا 18 دسامبر:

خرید خانه... اسباب کشی... امتحان antitrust... مقاله antitrust + power point+ presentation... امتحان principle and technics + homework ... امتحان microeconomics + homework... امتحان applied ananlysis ... امتحان mathematical economics + homework...  لایسنس actuary... خرید وسایل جدید خانه... سررسیدن تاریخ سرویس ماشین... کمک به چند تا از بچه های تازه وارد... پیگیری برای مصاحبه تلفنی پیشنهادهای شغلی... دریافت و بررسی پیشنهاد phd of mathematical engeenearing ... از همه مهم تر رسیدن پدر و مادر عزیزم به شهر دالاس در روز پایانی امتحانات....

حالا خداوکیلی شما بودید چه میکردید؟؟؟!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۱ساعت 8:36 توسط Aimable|

 

بعضی وقت ها

همین که ظاهر میشوی

همین که دو خط می نویسی

برایت پیغام می گذارند

خوب هست

که حالت خوب است

و باز

مینویسی

نمیدانم چرا هیچ کس نمی گوید:

چه اتفاقی افتاد که بعد از این همه وقت باز نوشتی



دل درد دارم......دل درد

درد دل دارم.

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۱ساعت 20:56 توسط Aimable|

 

خیلی دلم میخواست که بیایم و چیزی بنویسم اما

این قدر این روزهایم شلوغ است

که خودم را نیز

فراموش کرده ام

متنی برای پاسخ به دوستی نوشتم که حسش را دوست داشتم

پس با اجازه اش اینجا پیست میکنم


دلم گرفته است

تنها

این سر دنیای متمدن ها

اینجا

همین جا که تنهایی را بغض کرده ام

قورت میدهم

شاید مخفی شود

وبلاگ را

این همدردِ دردِ تنهاییم را

بعد از قرن ها

باز میکنم

و اولین نشانه نه!

تنها نشانه ای که میابم 

نوشته ای است

ان قدر قریب که غربتِ نویسنده را فراموش میکنم.

صفحه فیس بوک را

این دنیای بی پیکر بی انتها

باز میکنم

باز بعد از قرن ها

و هر چه تلاش میکنم

این بار

نمیتوانم اسم نویسنده را

به تعداد دوستانِ انباشته در پیج بی افزایم

بر میگردم همین جا

همین صفحه سفید تنهای خوش اهنگ دوست داشتنی ام

صفحه ای که هر بار باز میکنی

دوستان غریبت را میبینی

با اهنگ های موزون

می رقصند

در پس خاطره هایی

که نادیده

نوشته ایشان

امروز

یک شنبه

شب

و حسِ تلخِ یک شنبه های جمعه ای...

نوشته شده در یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۱ساعت 19:1 توسط Aimable|

دادخواست


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:33 توسط Aimable|

دستانم سردند

دلم سردتر

اشک هایم 

ماسیده اند

روی ماسکی که به صورت زده ام

کم کم

یخ میزنند

از سردی گونه هایم

ماسک میزنم

هر روز هر روز

تا پنهان کنم

اشک های پنهانی ام را

تا پنهان کنم

این دردِ کهنه را

که هیچ کس خریدارش نبود و نیست

که پنهان کنم

که چه دل شکسته ام

از تو

از تو که خداییی میکنی و من

بی خدا

شده ام

....

دردهایم زخم بستر شده اند

هر روز که می گذرد 

بیشتر در تنم

رسوخ میکنند

و تو

ارام ارام

لبخند میزنی

به نداشته هایم

به انچه که تو

پوچ می پنداریش

و اینکه من

چه دردناکم

وقتی میفهمم

بیمارم:

بیماریم:

زیاد فهمیدن

زیاد دانستن

زیاد کار داشتن

به قول تو

هندوانه های زیاد زیر بقلم

دارند می افتند

و من

دل خوشم

یه همین هندوانه ها

به اینکه بیماریم

عود کرده است

و تیمار داری

هرگز نداشته ام

---------


دنیایم 

از جنس دیگری است

تنهایم بگذارید

ای استعدادهای کشف شده

ای شماهایی که مرا بیمار می انگارید

بیزارم

از نفس کشیدنتان

بیزار

نوشته شده در شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۱ساعت 12:2 توسط Aimable|

حرف که مزنم

انگار

واژه هایم جدیدند و غریب

انگار از حوالی ادم ها که میگذرم

هیچ چهره ای با من اشنا نیست

انگار سالهاست که 

رنگ باخته ام

هم رنگ رنگ های رفته دنیا!

نوشته شده در چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:36 توسط Aimable|

از جانب من ببوس رویش!


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:35 توسط Aimable|

باید خونه تکونی کنم...

البته خونه رو نه!

خودم رو!

بهتره بگم باید خود تکونی کنم!

این روزها حالم خوب نیست...

عصبیم...

اوضاع از دستم در رفته...

بدنم ضعبف شده...

بی حوصله ام...

دلم یه هم دل میخواد ...

البته از نوع کودک...

اما شرایطش نیست...

سرم از فکرهای متنوع باد کرده...

کم کم دارم می ترکم...

( قابل توجه سمیرا)

...................................


همه اینا رو گفتم !

به تو اول!

و به شما دوم!

به تو خونه قشنگم که همه دردها و شادی های خودمون رو با هم شریکیم.

و به شما دوست عزیز که با محبت تمام می امدی و می خوندی و کامنتی کیذاشتی و میرفتی...

البته چون میدونم اعتیاد ترکش سخته پس نمیگم واسه همیشه میرم ... فقط یه مدتی تا بتونم خودم رو پیدا کنم.

کاش در این حوالی تردیدهایم

یاری گری بود

از جنسِ ِ دل

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۱ساعت 18:39 توسط Aimable|

اسمم داره یادم میره

چون تو صدام نمی کنی


چه جمله ای غریب_قریبی است

چقدر با من اشناست

چقدر این روزها سخت است...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:11 توسط Aimable|


آخرين مطالب
» ستاره ناپیدا
» ماندن در مرز گمشدگی
» سرزمین برباد رفته
» اغمای ازلی
» 1,167,609,600 seconds
» سالگردانه
» رخوت
» و این روزهای سرد
» اغوش تنهاییشب
» حرف های یک ذهن شلوغ
Design By : Pars Skin