Je t'adore toujour

یه تنها این سر کره خاکی

مانده‌ام در خاکستر رویای تو

در امتداد بینهایت شب

دلم اسمان می‌خواهد و کمی‌ خاطره

کمی‌ نسیم

که بوزد بر گونه‌ هایم

این همه ستاره 

کجا گم شدند

که بی مادریشان را به عزا نشسته‌اند

در این سیاهی مطلق

روزگار  روشن من نیز خواهد آمد

شاید آماده استٔ هنوز رخت بر تن این سیاهی نکرده است

شاید این گورستان نفرین هزاران چشم منتظر را با خود می‌کشد

شاید من

میان این همه غربت گم شده‌ام

تا تو

فقط تو

پیدایم کنی‌

نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۵ساعت 19:26 توسط Aimable|

بودنت 

همه خواستن من

حضورت

همه ارامشم

باش

بی تو 

لمس تنم سخت است

نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۵ساعت 10:25 توسط Aimable|

زندگی‌

غربت نداشتن توست

به همین فاصله‌های کوتاه

اما بلند

نفسی که حبس میشود

آه میشود

و میدمد در سرمای سیاه انسان کش

نداشتنت

عین مرگست

بی‌ هیچ کفنی

نشسته بر خاک

نوشته شده در سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۵ساعت 14:8 توسط Aimable|

بهم میگفت نفهمی، نمی‌دونی وقتی‌ جدا بشی‌ چه اوضاع فلاکتباری پیدا میکنی‌... جالب اینجاست که میشست دعا‌ میکرد که من بدبخت بشم. اما هر چه بدی کرد دلم نیومد براش حتا یه بار آرزوی مرگ کنم. هرجا گفتن آدم بییخودی بود، بلند شدم رفتم و گفتم حق ندارید جلو من ازش بد بگید. براش آرزوی بهترین‌ها رو کردم. آرزو کردم که اگر به قول خودش ۸ سال تو قفس بود الان بتونه به آزادی برسه و با هر کی‌ حس می‌کنه خوشبختش می‌کنه بره و کلبه‌ی عاشقانه خودشو بسازه

دلم میگیره چون نتونستم برای آخرین بار نگاهش کنم و بگم ممنون که این همه سال کنارم بودی با همه مشکلاتی که داشتیم. ناراحتم که نتونستیم با هم یه فنجون چای بخوریمو خداحافظی کنیم. میدونم اونایی که منو میشناسن الان میانو منو میبندن به بار فحش که خرم و نمیفهممو تکلیفم با خودم معلوم نیست. اما من همینم . هرگز نتونستم از ادمی‌ متنفر باشم. هرگز نشد آرزوی مرگ کسیو بکنم. 

کاش همه میفهمیدن تو دل من چی‌ میگذره. کاش می‌دونستن که دیگه اعتماد به مرد برای ساختن یه زندگی‌ تو من از بین رفته. دپرس نیستم اما دیگه نمیتونم دلمو بذارم کافه دستمو تقدیم کنم به یه موجوده دیگه به نام مرد. 

آرومم به اندازهٔ آرامشی که این موسیقی بهم میده... آروم...

این روزای من با تو آرومه... خودت خوب میدونی‌... فقط تو...

نوشته شده در سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۵ساعت 14:3 توسط Aimable|

چه روزایی چه لحظه هایی چه جنگی

تلخ بود اما گذشت

الان خوبم یا بهتره بگم بهترم میشم. 

برای خوانوادم یه سورپرایز دارم

امیدوارم کم اومدنمو ببخشی وبلاگ عزیزم

نوشته شده در سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۵ساعت 13:51 توسط Aimable|


آخرين مطالب
» ستاره ناپیدا
» ماندن در مرز گمشدگی
» سرزمین برباد رفته
» اغمای ازلی
» 1,167,609,600 seconds
» سالگردانه
» رخوت
» و این روزهای سرد
» اغوش تنهاییشب
» حرف های یک ذهن شلوغ
Design By : Pars Skin