Je t'adore toujour

یه تنها این سر کره خاکی

یادته گفتم دلبری حال, خوب میخواد؟ گفتی وقتی با منی حالت خوبه دیگه...
گفتم ولی نگران, رفتنم. گفتی حالا کو تا رفتن...
گفتم دلبری رژ, قرمز میخواد. حالا تو این تاریکی رژ, قرمز از کجا بیارم
گفتی من لباتو محکم میبوسم . قرمز میشن. دلبر میشی.
گفتم لبام یخ کرده... تو گفتی لب, یخ کرده دوست نداری حالا چیکار کنیم
گفتی راستی شام چی میخوری
گفتم هیچی...

و بعدش رفتم تو اون اتاق و سرمو گذاشتم رو بالشت و گریه کردم
برای تنهایی خودم. برا اینکه حتی یه بارم نقش دیو و دلبر و نتونستیم خوب بازی کنیم

نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۴ساعت 8:39 توسط Aimable|

این سیاوش قمیشی کی باز نشسته میشه؟
تا کجا میخواد ببره مارو ببره؟
اخرش میخواد چیکارمون کنه؟
با هر اهنگش هزار بار میمیریم و زنده میشیم...
بابا من دیگه طاقت ندارم....

سیاوش قمیشی... پوچ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۴ساعت 20:23 توسط Aimable|

سرمای بدی خوردم... دلم می‌خواست میرفتم خونه... اما دو تا میتینگ مهم دارم بد از ظهر ... دلم می‌خواست یکی‌ بود که با عشق میومد دنبالم ...  می‌شستم تو ماشین... صدای موزیک آروم... یه پتوی نازک می‌کشید روم.. تا برسیم خونه... بد میرفتم رو تخت... کمکم میکرد لباسمو در بیارم... بد برام یه لیوان شیرو عسل گرم میاورد... میخوردم... رومو می‌کشید... میشست نوازشم میکرد تا خوابم بباره.... 

خدایا چرا اینا فقط تو رویاها اتفاق میافته؟!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۴ساعت 12:36 توسط Aimable|

بعضی‌ آهنگا یه دنیا خاطرن

وقتی‌ سر کار ، سرت تو کامپیوتر و یه دفعه اون آهنگ پخش می‌شه، می‌مونه کجای دلت بذاریش

حال خرابه‌ سرماخورده منو امروز این فرامرز اصلانی داره بدتر می‌کنه....

 

اگه یه روز بری سفر … بری زپیشم بی خبر 
اسیر رویاها می شم … دوباره باز تنهامی شم
به شب می گم پیشم بمونه … به باد می گم تا صبح بخونه
بخونه از دیار یاری … چرا می ری تنهام می ذاری
اگه فراموشم کنی … ترک آغوشم کنی
پرنده دریا می شم … تو چنگ موج رها می شم
به دل می گم خواموش بمونه … میرم که هر کسی بدونه
می رم به سوی اون دیاری … که توش من رو تنها نذاری

اگه یه روزی نوم تو تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد که منُو مبتلا کنه
به دل می گم کاریش نباشه … بذاره درد تو دوا شه
بره توی تموم جونم … که باز برات آواز بخونم


اگه بازم دلت می خواد یار یک دیگر باشیم
مثال ایوم قدیم بشینیم و سحر پاشیم
باید دلت رنگی بگیره … دوباره آهنگی بگیره

بگیره رنگ اون دیاری … که توش من رو تنها نذاری

اگه می خوای پیشم بمونی … بیا تا باقی جوونی
بیا تا پوست به استخونه … نذار دلم تنها بمونه
بذار شبم رنگی بگیره … دوباره آهنگی بگیره

بگیره رنگ اون دیاری … که توش من رو تنها نذاری

اگه یه روزی نوم تو ، تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد که منُو مبتلا کنه
به دل می گم کاریش نباشه … بذاره درد تو دوا شه
بره توی تموم جونم … که باز برات آواز بخونم

اگه یه روزی نوم تو باز ، تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد که منُو مبتلا کنه
به دل می گم کاریش نباشه … بذاره دردت جا به جا شه
بره توی تموم جونم … که باز برات آواز بخونم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۴ساعت 7:44 توسط Aimable|

یادتون میاد , چند سال پیش حدودای ده , پانزده سال پیش, وقتی نزدیکای عید میشد, میرفتیم و با تمام پول توجیبی که جمع کرده بودیم, یه سری میزدیم تو فروشگاه های کتاب فروشی محل و از بین هزار تا کارت پستال کوچه باغ , قشنگ تریناشو جدا میکردیم و می اوردیم خونه. بعد میشستیم یه لیست از همه اونایی که عاشقشون بودیم از همکلاسی ها مینویشتیم. بعد شروع میکردیم به اولویت بندی و بهترین رو برای اونی که بیشتر دوست داشتیم میذاشتیم کنار. از اون زمانا خیلی گذشته. از اون کارتا هم تو صندوق اسرار هممون پره. اما دلای بی وفایی که یه خط رو دوستی ها کشیدن و حتی با وجود فیسبوک و تلگرام و اینستا, خودشونو زدن به اون راه که اصلا کی بودی و چی بودی , یه جوری خط بطلان رو خودشون کشیدن. اره دوست قدیمی عزیزم... با شمام. دقیقا با خود شما....

نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۴ساعت 7:33 توسط Aimable|

Dans la forêt sans heures
On abat un grand arbre.
Un vide vertical
Tremble en forme de fût
Près du tronc étendu.

Cherchez, cherchez, oiseaux,
La place de vos nids
Dans ce haut souvenir
Tant qu’il murmure encore.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴ساعت 8:57 توسط Aimable|

حضور یه آدمهایی تو زندگی‌، زندگی رو متحول می‌کنه.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۴ساعت 10:3 توسط Aimable|

زندگی من

خلاصه شده است در یک ورونیکا

ورونیکا که دوباره زندگی کرد

و من که هر روز با موسیقی تن او

دوباره زندگی میکنم

افسرده نیستم

اما هرگز مخواه که از ورونیکای تنم، روحم

جدا بشم....

اینجا تنها خانه امن ِ من است...

نوشته شده در جمعه ۹ بهمن ۱۳۹۴ساعت 10:0 توسط Aimable|

دستهایم 

خالی از بودنت

و تو

قدم زنان 

در خیابان های تجریش

و من

حسرتِ نداشتن این روزها....

نوشته شده در جمعه ۹ بهمن ۱۳۹۴ساعت 9:57 توسط Aimable|

حرفایت
مسخ میکنند
روح خسته ام را
...
به اتش میکشند تنم را
عریانی نگاه ملتمسانه ات
....
حرف میشوند
راز نگفته دکمه های پیراهنم
در امتداد موازی چشمانت

نوشته شده در سه شنبه ۶ بهمن ۱۳۹۴ساعت 17:50 توسط Aimable|


آخرين مطالب
» ستاره ناپیدا
» ماندن در مرز گمشدگی
» سرزمین برباد رفته
» اغمای ازلی
» 1,167,609,600 seconds
» سالگردانه
» رخوت
» و این روزهای سرد
» اغوش تنهاییشب
» حرف های یک ذهن شلوغ
Design By : Pars Skin